تنظیمات
اندازه فونت :
چاپ خبر
گروه : علي نظري
حوزه : اخبار چهاردانگه, اخبار فرهنگي, یادداشت
شماره : 62029
تاریخ : ۲۵ اسفند, ۱۳۹۶ :: ۲۱:۲۶
نویسنده : علیرضا سعیدی کیاسری دلتنگی های نوروزی دوران کودکی در کیاسر عید برامون دنیایی داشت پر از رنگ و زیبایی و جنب و جوش و شور و شادی و نشاط و خاطره...اون همه دید و بازدید، فامیل و آشنا، همسایه و دارسایه، دوست و رفیق، گفتن و خندیدن، عیدی دادن و عیدی گرفتن، تعارف و احوال پرسی:

واپسین روزهای اسفند و آغازین روزهای فروردین كه شمیم روح انگیز بهار طراوت بخش جان میشه،یكان یكان آدمای دور و برمون ذوق و شوق عید نوروز دارن و در تب و تاب سال نو، توی پوست خودشون نمی گنجن.اما نمیدونم چرا من دلم می گیره و اونقدر احساس دلتنگی می كنم كه یه وقتایی بغض بدجوری امونمو می بُرّه...

یادش بخیر... سوز سرمای زمستون رو حس نمی كردیم كه انگار آسمون "كوتِر" پر می كرد، چوخای پدر بزرگ تن پوشمون بود و "پِشته زیك" مادربزرگ خوراكمون. ده تا آدم برفی هم می ساختیم قد خودمون بی دستكش و بی جوراب.

آتیش چهارشنبه سوری رو با پشته هیزمی به راه می كردیم كه "نِماشون سَر" با بچه های محله از "كَل ِپشت" جمع كرده بودیم. بوی دود چوب خیس و "بَل" زدن شعله های زرد و سرخ ، با "وَنگ و وا"ی پریدن از روی آتیش و "چَكّه سِما" توی كوچه پس كوچه های های كاهگلی معجونی بود از شور و نشاط و طراوت....

هنوز ترشی مزه "گزنه آش" چهارشنبه آخر سال زیر زبونمه و لحظه لحظه سوزش دستام موقع گزنه چینی از "چشمه مَل مَلی" كه داروی شفابخش اون "پَیلِم" زدن بود جلوی چشمامه. عجبا وقتی "گَت و خُورد" همسایه و دارسایه ده تا "رویی تاس" هم گزنه آش از اون "سیو بَركَل" می خوردن باز تمومی نداشت.

روزای آخر سال هر چی بشقاب و كاسه و شیشه مربا و آبلیمو دور و برمون بود رو جمع می كردیم توش گندم می ریختیم تا با شكل و فرم مختلف سبزه عید درست كنیم. هر صبح كه از خواب بیدار می شدیم قبل از هر كاری به سبزه ها سر می زدیم كه چه اندازه بزرگتر شدند.مثل جونمون از سبزه ها مراقبت می كردیم تا خراب نشن و این گوش تا اون گوش "پیش َلمپا"ی بزرگ خونه مون بی سبزه باقی نمونه.

چشم به هم می زدم بعنوان كوچكترین عضو خانواده كه ظاهرا سالهای گذشته توی خوش قدمی امتحان خوبی پس داده بودم، از سوی پدر محترم به مسئولیت خطیر "مادِرمِه" منصوب می شدم و دقایقی قبل از سال تحویل، خودم رو بیرون از دروازه حیاط خونه می دیدم كه با یه لباس اتو شده شیك و سر و وضع مرتب و كفش دستمال كشیده، توی دستم سینی برنجی دایره ای بود كه مادرم توش قرآن ، سبزه  ،آینه، كاسه های آب و برنج و سكه گذاشته است. هنوز صدای پدرم توی گوشم هست كه "تا توپ تَش نِدانِه،لِنگ رِ حیاط دِلِه نِهِل". من هم باید اینقدر صبر می كردم تا به نشانه سال تحویل، صدای شلیك تفنگ دو لول جوازدار همسایه پشتی مون "آقا ایرج" رو بشنوم بعد پامو توی حیاط بذارم. یكی از مهمترین دستاوردهای پست مادرمه شدن، پرداخت عیدی از سوی پدر به من بعنوان نخستین فرد در میان اعضای خانواده بود كه اتفاقا با پاداش مادرمه بودن دوبله هم دریافت می كردم.

عید برامون دنیایی داشت پر از رنگ و زیبایی و جنب و جوش و شور و شادی و نشاط و خاطره...اون همه دید و بازدید، فامیل و آشنا، همسایه و دارسایه، دوست و رفیق، گفتن و خندیدن، عیدی دادن و عیدی گرفتن، تعارف و احوال پرسی: "عید مِواركا،صد سال بِه از این سالها،همیشه به خِشی، تندِرِست بوشین، مكّه و كربلا مشرف بَواشین انشاالله، پِسر رِ دوماد هاكنین و با عروس عید بَهیرین"...امان از این دلتنگی ها، یادش بخیر!

نویسنده : علیرضا سعیدی کیاسری

باز نشر شده از تاریخ 1 فروردین 1394

© 2018 تمام حقوق این سایت برای پايگاه خبري چهاردانگه محفوظ می باشد.